بررسی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت»

???? - ?????? ???? ? ????? ?? ???? ??????

عضویت در سایت ورود به حساب کاربری
نــمــايــش تــريــلــرهــا

بررسی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت»

Loadingwatchlist

ایپوزید اول

پس از گذشت یکسال و اندی، سریال محبوب «بازی تاج و تخت» با یک اپیزود نسبتا آرام به تلویزیون بازگشته است؛ اپیزود افتتاحیه‌ای که میتواند به راحتی در بین سه اپیزود افتتاحیه برتر کل سریال قرار بگیرد. در این پُست، نگاهی مختصر به اپیزود نخست فصل هفتم این سریال محبوب داریم و جنبه های مختلف آن را مورد بررسی قرار میدهیم.

قسمت نخست فصل هفتم، که بر خلاف سایر فصول از تعداد قسمت های کمتری برخوردار است، «دراگون‌استون» عنوان دارد؛ در دنیای وستروس، دراگون استون در حقیقت خانه نخست و اصلی خاندان «تارگرین‌ها» و منزلگاه بزرگترین اژدهایان بوده است. این قلعه از سنگ ساخته شده تا نمایی سخت و ترسناک به مانند اژدهایان داشته باشد. ولی در سریال، این قلعه برای پنج فصل تحت حکومت «استنیس باراتیون»، “تنها شاه حقیقی”، بود. انتخاب این نام برای اپیزود افتتاحیه جدای از بازگشت «دنی» به خانه، دلایل دیگری دارد که در ادامه به آن ها میپردازیم. اپیزود اول با سکانسی سرد شروع می شود. دوباره شاهد چهره نحس «والدر فری» هستیم. اما مگر ما از سرنوشت او آگاه نیستیم؟ با خودمان فکر میکنیم که به احتمال زیاد شاهد فلش بک به گذشته هستیم و «والد فری» هنوز یک مُرده محسوب می شود. «والدر» تمامی خویشاوندان مهم و بزرگان خاندان خود را جمع کرده است تا از برنامه های آینده خود برای زمستان، که اکنون دیگر رسیده، صحبت کند. ناگاه صحبت های «والدر» رنگ و بوی غریب به خود میگیرند؛ او مردان خود را “شجاع” صدا میزند و از آن ها برای کشتن یک “زن باردار” تمجید میکند؛ خطاب به مردان خود می گوید که از کشتن “مادر ۵ فرزند” و میهمان زیر سقف خودی افتخار کنند. به احتمال زیاد، بیشتر شما مثل من از اینجا می فهمید که این سکانس فلش بک نیست! “گرگ تنها” نقاب از چهره خود برمیدارد. آریا رو به باقی مانده «فری ها» میگوید که بهتر بود همه «استارک ها» را میکشتید چرا که اشتباه شما بود؛ «اگه یک گرگ رو زنده بزاری، دیگه گله گوسفندها امنیت ندارند». بله اپیزود نخست با یکی از بهترین سکانس ها شروع می شود. «عروسی خونین» تا حدود زیادی جواب داده می شود و بینندگان حس رضایتی پیدا میکنند. همانطور که در فصل سوم «برن» در داستان کوتاه خود گفته بود، «خدایان هیچوقت بدی به میهمان رو فراموش نمی کنند». اینطور که به نظر میرسد خدایان تنها نیستند و «آریا استارک» هم مشمول این قضیه می شود. و در پایان این سکانس به یادماندنی، یک دیالوگ خوب تمام کننده به نظر میرسد؛ «وقتی ازت پرسیدن که اینجا چی شده… بهشون بگو شمال فراموش نمی کنه؛ بهشون بگو زمستان خاندان فِری از راه رسید».

پس از یک بخش گرم و رنگارنگ، تنها سفیدی مشاهده می شود؛ «شاه شب» و دستیارانش به همراه ارتشی از مُردگان مشاهده می شوند که در حال لشکرکشی به جنوب دیوار هستند. البته برای اولین بار است که شاهد غول های مُرده هم هستیم که در لشکر «شاه شب» قرار گرفته اند. حال اگر یک اژدها یخی هم به این لشکر اضافه شود، به نظرتان چه بلایی به سر بشر خواهد آمد؟

یکی دیگر از «استارک» های حاضر در شمال از راه میرسد. «برن استارک» به همراهی دوست و یار وفادار خود، «میرا رید»، به دیوار میرسد. برادران «نایتس واچ» به دیدار آن ها رفته و پس از رد و بدل کردن چند دیالوگ ساده به آن ها اجازه ورود میدهند. همانطور که دیدید خداروشکر دیوار فرونریخت! پس یکی از تئوری های محبوب در بین طرفداران به همین زودی از میان بُرده می شود؛ طبق این تئوری اگر «برن»، که پیش از این توسط «شاه شب» علامت گذاری شده بود، از دیوار عبور میکرد، دیوار فرو ریخته و راه ارتش مُردگان به سمت جنوب باز میشد. حال که «برن» از دیوار گذشته، آیا به این معناست که شاهد یک دیدار خانوادگی دیگه هستیم؟ حالا که جمع «استارک» ها در شمال جمعه بالاخره «آریا» و «برن» با خواهر و برادرناتنی خود ملاقات میکنند یا نه؟

اما به نظر میرسد برادر و خواهر ناتنی موردنظر ما به همین زودی با همدیگر اختلاف نظر دارند؛ «جان» بعد از اینکه از نیازشون به «شیشه اژدها» و تمامی پسران و دختران بالای ۱۰ سال برای آماده شدن برای جنگ واقعی میگوید، مورد انتقاد «سانسا» قرار میگیرد؛ «سانسا» که از خیانت خاندان «آمبر» و «کاراستارک» خسته شده، تقاضای واگذاری قلعه این دو خاندان خائن به دو خاندان وفادار را میکند اما «جان» با قاطعیت از کودکان برحق این دو خاندان حمایت میکند و با آن ها سوگند وفاداری می بندد. «جان» و «سانسا» در بیرون هم به مجادله با یکدیگر میپردازند ولی در انتها به مانند سابق با یکدیگر کنار می آیند؛ اینطور که به نظر میرسد زمزمه های لُرد «بیلیش» به همین زودی به روی «سانسا» تاثیر گذاشته است. البته «سانسا» هم به نظر پُخته تر میرسد و دیگر به راحتی قبل خام حرف های «انگشت کوچیکه» نمی شود.

بر خلاف میز حکومت و نقشه ای که در «دراگون استون» به وسیله «ایگون تارگرین»  با سنگ ساخته شده است، در جنوب و در «مقر پادشاهی»، «سرسی» فردی را مامور کرده است تا با رنگ نقشه ای برای او ترسیم کند. “تنها لنیسترهای باقی مانده” طبق گفته ملکه از چهار جهت توسط دشمن محاصره شده اند؛ «دنریس» طوفان زاد از شرق، خاندان «مارتل» از جنوب، «تایرل» ها از غرب و «جان اسنو» از سمت شمال، همگی دشمن پادشاهی محسوب می شوند. در این زمان راه چاره چیست؟ به قول «سرسی» او بدون دلیل برای سالیان دراز به حرف های پدرش گوش نمیکرد و از آن ها مطمئنا چیزی عاید وی شده است. یک متحد قوی تنها راه چاره دو «لنیستر» باقی مانده است؛ حال که «فِری» ها به وسیله‌ی «گرگ تنها» نابود شده اند، «گریجوی» ها و مردمان «سرزمین نمکین» به نظر گزینه مناسبی باشند. گروهی که با هزار کشتی توسط «یوران گریجوی» عموی شرور «تیون» رهبری می شوند. او که با درخواست ازدواج پا پیش میگذراد، با جواب منفی «سرسی» روبرو میشود اما قول میدهد با هدیه ای (!) نزد او برگردد که نظر «سرسی» را به قطع تغییر خواهد داد. اما این هدیه چیست؟ به احتمال زیاد اژدهایان «دنریس» جواب این معما باشند. اگر «یوران» به «شیپور اژدها» دسترسی داشته باشد به راحتی میتواند آن ها را به کنترل خود دربیاورد و ضربه محکمی به «تیون»، «یارا» و متحدان آنان بزند. ولی اگر همه این ها طبق پیشبینی ما رخ دهد، چه بلایی سر «جیمی» دوست داشتنی می آید؟ «یوران» پیش از صحبت نهایی خود طعنه هایی به جیمی میزند و میگوید با «دو دست خود» خدمت ملکه رسیده و از حِس خوب «برادر کُشی» میگوید. اگر این ازدواج صورت گیرد، مطمئنا زمانی است که دیگر «جیمی» در کار نیست!

در سیتادل سکانس های خسته کننده و حال بهم زننده ای دیده میشوند؛ «سموئل تارلی»، نگهبان شب سابق که حال دستور دارد تا به مقام استادی برسد، به بیماران و کثافت کاری آن ها رسیدگی میکند. در یکی از این سلول ها، صدایی آشنا به گوش میرسد. سِر «جوراه مورمنت» که بیماریش پیشرفت زیادی کرده است خبر از ملکه خود میگیرد. وی با این حال خود هم نگران حال اوست. عشق «جوراه» به «دنی» شاید یکی از پاکترین عشق های این سریال باشد. باید دید که آیا درمانی برای بیماری او توسط استادان سیتادل ارائه می شود یا یک بیماری جنگجوی قدیمی را از پا می اندازد. «سموئل» پس از نامید شدن از اساتید خود، راه چاره ای برای مبارزه با «شاه شب» پیدا میکند و آن را در قالب نامه ای برای «جان» ارسال میکند؛ در زیر «دراگون استون» که اکنون توسط «دنی» تصرف شده است، معدنی از «شیشه اژدها» وجود دارد که منبع خوبی برای مبارزه با ارتش مُردگان به حساب می آید.

در راه به سمت «مقر پادشاهی» شاهد حضور یکی از ستارگان موسیقی پاپ هستیم که از دوستان قدیمی میسی ویلیامز، ایفاگر نقش «آریا استارک» میباشد. «آریا» که به تازگی سلسه ای را نابود کرده است، صدای فوق العاده ای را می‌شنود که متعلق به سرباز لنیستری است که نقش وی را اد شیرن ایفا میکند. حضور کوتاه شیرن بازخوردهای فوق العاده زیادی را در سرتاسر شبکه های اجتماعی به همراه داشته است که غالبا منفی هستند و از این کار راضی نیستند. در هر صورت مکالمه «آریا» با دشمنان خونی خود با جمله ای تمام میشود که به مانند همیشه حاضرین را به خنده میندازد؛ «میخوام ملکه رو بکشم»!

در ریورلندز که زمانی مقر فرماندهی خاندان «تالی»، اجداد «کتلین استارک»، بود، شاهد بازگشت یک چهره محبوب، «سگ شکاری» هستیم. وی که از نظر آرمان و ارزش ها تغییر پیدا کرده است، هنوز خلق و خوی بد خود را دارد و به مانند همیشه بد دهنی میکند. «سندور کلگین» به همراهی دوستان قدیمی خود در «انجمن برادری بدون پرچم»، که در فصل گذشته آنان را پیدا کرده است به سمت شمال در حرکت هستند. آنان در مزرعه ای توقف میکنند که ارجاعاتی به فصل چهارم دارد؛ زمانی که «آریا» و «سندور» در این مزرعه متوقف میشوند، «سندور» پس از میهمان نوازی پدر و دختر، پول آن ها را نیز میدزد و میگوید که «زمستان نشده هر دوی آن ها میمیرند». در خانه که باز میشود، میبینیم «سگ شکاری» درست گفته است و پدر و دخترک در بغل هم جان باخته اند. «کلگین» هر دوی آن ها را در یک مراسم آبرومندانه دفن میکند. وی که هنوز به خدای نور ایمان نیاورده، صحنه هایی را درون شعله های آتش می بیند که ما را به یاد «استنیس» و «ملیساندرا» می اندازد. صحنه هایی که در آن ارتش مُردگان نزدیک قلعه ای میشوند که به دریا نزدیک است. دُرست مشابه همان قلعه ای است که «تورمند» و یاران وحشی خود به دستور «جان اسنو» عازم آن هستند. در اینجاست که «سندور» به اهمیت حضور خود و «بریک دانداریون» و «توروس» در جنگ پیشرو و «شب طولانی» در می یابد.

در پایان هم شاهد حضور کوتاه «دنی»، «تیریون»، «لُرد واریس» و یاران باوفای دیگر ملکه هستیم که به زادگاه او قدم میگذارنند. «دنی» با دست نهادن به روی خاک زادگاه خود، برای لحظه ای از خود بی خود میشود و دیگر آن حِس غریبی قدیمی را در خود نمی بیند. سپس با حضور در داخل قلعه «دراگون استون»، با دیالوگی مستحکم از آمادگی خود برای جنگ اصلی میگوید. در کل این اپیزود، یکی از بهترین اپیزودهای افتتاحیه کل سریال بود. با این اپیزود ثابت شد که «بازی تاج و تخت» هنوز همان کیفیت و کمیت سابق خود را حفظ کرده است و ذات اصلی خود را از دست نداده است. این را هم باید در نظر داشت که اپیزود نخست هر چقدر هم که خوب باشد، در اصل یک مقدمه چینی برای اپیزودهای بعدی و نیمه نهایی فصل است؛ به نظر من این اپیزود هم به خوبی از عهده این کار برآمده و تمامی انتظارات را برآورده کرده است. عنصرهای تازه ای در تار و پود «بازی تاج و تخت» در این اپیزود دیده میشد که حِس همیشگی را داشت؛ از انسانیت در ارتش «لنیسترها» که با «آریا» برخورد خوبی داشتند، از خشونت «آریا» که «فِری» ها را نابود کرد، از «جان» که با قاطعیت روی تصمیم خود ماند و تسلیم تصمیم هوشمندانه «سانسا» نشد، از ملکه «سرسی» و برگ برنده جدیده اش که قرار است اتفاقات هیجان انگیزی را در ادامه رقم زنند. در هر صورت یک هفته برای یک اپیزود جدید زمان زیادی است و «بازی تاج و تخت» کاری کرده است که این یک هفته به مانند یک سال طول بکشد. در هر حال هر هفته با بررسی اجمالی اپیزودهای این فصل همراه شما هستیم پس نظرات خودتون رو با ما به اشتراک بزارید.


ایپوزید دوم

قسمت دوم از فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت» که «طوفان زاد» عنوان دارد، پاسخ قاطعی است برای کسانی که دلشان برای اپیزودهای به اصطلاح «آرامش قبل از طوفان» سریال، تنگ شده بود؛ اپیزودی که در آن به مانند فصل چهارم شاهد رد و بدل شدن دیالوگ‌های قوی و خوب هستیم ولی در آن همچنین به مانند فصل ششم صحنه‌های نبرد فوق العاده‌ای را شاهدیم که عین آن را در سریال نداشتیم.

یکی از نشانه‌های خوب و باکیفیت بودن یک اپیزود این است که شما تا چه حد به گذشت زمان پی ببرید. «طوفان زاد» به حدی خوب بود که زمان آمدن تیتراژ را اصلا حس نکردم. اپیزود با شخص شاخص «طوفان زاد» شروع میشود؛ «تیریون» و «واریس» از شبی که «دنریس» متولد شده بود میگویند اما این مکالمه مورد علاقه ملکه قرار نمیگیرد. «دنریس» که به نظر میرسد کاری برای انجام دادن ندارد و حوصله‌اش سر رفته، بر ضد لُرد «واریس» صحبت میکند و وفاداری او را به زیر سوال میبرد. «واریسی» که این روزها در «بازی تاج و تخت» حضور کم رنگی دارد و همین بخش به من ثابت میکند که چقدر دلم برای او تنگ شده بود. «دنریس» از این میگوید که اگر لُرد «واریس» از شاهی خوشش نیاید بر علیه او توطئه چینی میکند. اما مگر همین لُرد «واریس» نبود که نصف متحدین «دنریس» را برای او تدارک دید؟ مگر همین لُرد «واریس» نبود که «تیریون» را برای خدمت و مشاوره دادن برای او آورده بود؟ او دقیقا همان کسی است که مردمان بیچاره به آن نیاز دارند؛ کسی که به مانند آن‌ها در محله‌ای فقیرنشین به دنیا آمده، به مانند آن ها زندگی کرده اما به دلیل لیاقت خود به مقامی رسیده است. پس چرا «دنریس» اینکار را میکند؟ یا شاید هم کار وی از روی عقل است. چرا که در فصول ابتدایی لُرد «واریس» نقشه‌های متعددی برای زیرآب کردن سر او کشیده بود که البته این‌ها هم به دستور شاهان مُرده صورت میگرفت. جالب اینجاست در بین مکالمه این دو، «تیریون» از «واریس» جانب داری میکند و از ملکه میخواهد تا آرام بگیرد؛ هر چه نباشد «واریس» کسی بود که او را از مرگ حتمی نجات داده و «تیریون» هم به عنوان یک «لنیستر» باید همیشه قرض و دین خود را ادا کند. در هر حال، «دنریس» از وی میخواهد تا به وفاداری خود قسم بخورد و حرف قشنگی میزند؛ «قسم بخور که اگه دیدی جایی باعث نامیدی مردم شدم، علیه من توطئه نچینی. بلکه مثل امروز به چشمام زُل میزنی و میگی که دارم اشتباه میکنم». «واریس» قسم میخورد اما «دنی» به مانند همیشه روی «تارگرین» خود را نشان میدهد؛ «منم قسم میخورم اگه بهم خیانت کنی، زنده زنده بسوزونمت». دیالوگ‌هایی که بین این دو رد و بدل میشود، حس همیشگی «گات» را دوباره زنده میکند. مخصوصا دیالوگ هایی که از طرف «واریس» گفته میشود دقیقا همان چیزهایی است که به شخصه خواستار آن بودم. گردهمایی «دنریس» با متحدان خود هم از بخش های جالب این اپیزود است که تفاوت سریال در فصل اول تا هفتم را به زیبایی به تصویر میکشد؛ تمامی زنان قدرتمند «وستروس» در اتاقی دور هم جمع شده‌اند و برای فتح دنیا نقشه میریزند. «دنی» که نمیخواهد «ملکه خاکسترها» باشد توسط دستیار خود راه حلی می یابد. «تایرل ها»، «مارتل ها» و همچنین «گریجوی» از یک سوی «مقر پادشاهی» را محاصره می کنند و «سربازان آویژه» هم به «کسترلی راک» حمله میکنند و خانه «لنیسترها» را به دست میگیرند. زهی خیال باطل! صحبت های «اُلنا تایرل» هم در مکالمه خصوصی با ملکه از قسمت های خوب این اپیزود است. همراه با «واریس»، دلم برای دیالوگ‌های قوی بانو «تایرل» تنگ شده بود. هر دوی آن ها به خوبی میدانند کی صحبت کنند و از چه چیزی بگویند.

سپس شاهد بازگشت چهره‌ای آشنا هستیم. «ملیساندرا» که از نیمه‌های فصل ششم به دستور «جان اسنو»، که باور دارد «شاهزاده موعود» است، از شمال تبعید شده بود، به «دراگون‌استون» بازگشته است. برای اولین بار شاهد ملاقات دو تن از شخصیت‌های مهم سریال با یکدیگر هستیم؛ خدمتگزار خداوند نور با تحسین و تمجید (شاید هم تملق تا بتواند جایی در دربار دنریس پیدا کند) صحبت های خود را آغاز میکند و مورد استقبال نسبتا گرم ملکه هم قرار میگیرد. «ملیساندرا» که تقریبا نیمی از عمر خود را به دنبال «آزور آهای» یا همان «شاهزاده موعود» بوده، برای «دنریس» از «شب طولانی» و فردی که باید انسان ها را در آن رهبری کند، می گوید. بهتر است در همینجا پرانتزی باز کنیم و دو واژه مهم اشاره شده را که شاید تعداد کمی از شما (!) هنوز با آن آشنا نباشید را تعریف کنیم؛ طبق رُمان، «شب طولانی» به عصری گفته میشود که در آن تاریکی و ترس همه جهان «بازی تاج و تخت» را فرا گرفته بود (و دوباره میگیرد) و «آدرها» و «وایت واکرها» برای اولین بار به قلمرو انسان وارد شدند. در همین دوره بود که بسیاری از اولین‌ها شکل گرفتند؛ «شیشه اژدها» برای مقابله با آن‌ها ساخته میشود، سر و کله «آزور آهای» پیدا میشود، «دیوار» ساخته میشود و «نگهبانان شب» تاسیس میشود.

اما «آزور آهای» کیست؟ «آزور آهای» یا شاید «شاهزاده موعود» کسی است که با شمشیر آتشین خود به مقابله با «آدرها» میپردازد و آن‌ها را شکست میدهد. طبق پیشگویی‌ها که در سریال هم برای چندین بار به آن اشاره شده است، وی دوباره برای مقابله با آن ها متولد میشود. که با توجه به سخنان «ملیساندرا» او متولد شده و شاید هم هویت مشخصی داشته باشد. بهتر است از مطلب اصلی زیاد دور نشویم؛ «ملیساندرا» از «شاهزاده موعود» میگوید ولی این موضوع باب طبع «دنریس» نیست. سریال و نویسنده دوباره فمنیست بودن خود را نشان میدهند و «میساندی» از ترجمه صحیح واژه «شاهزاده» در زبان والریان میگوید که به جنسیت مرد و زن محدود نمیشود. شاید این واژه بجای «شاهدخت» هم مورد استفاده قرار بگیرد. پس دوباره به سر جای اول برمیگردیم و احتمال «شاهدخت موعود» بودن «دنریس» هم به روی میز برمیگردد. اما سوال اصلی اینجاست که شما یک «شاهزاده» رنج کشیده یا یک «شاهدخت» که تقریبا بدون مشکل جدی به قدرت رسیده را بعنوان منجی خود انتخاب میکنید؟ جواب هر چه که باشد، برای نویسندگان مهم نیست. «ملیساندرا» از فردی میگوید که بیشتر از «دنریس» از «سرسی» متنفر است؛ فردی که بعنوان حرامزاده همیشه مورد نفرت بقیه قرار میگرفته، به «نگهبانان شب» پیوسته و حال شاه شمال است. او ادعا میکند که «جان اسنو» شاهزاده موعود است و «دنریس» هم نقش مهمی در جنگ پیش‌رو دارد. برای همین و با پادرمیانی «تیریون»، که در فصل اول ملاقات گرم و خوبی با «جان اسنو» داشته، نامه‌ای برای احضار شاه شمال به «دراگون استون» فرستاده می شود.

بهتر است تا از «آزور آهای» و «شاهزاده موعود» دور نشده‌ایم، به تئوری که این روزها در بین طرفداران دست به دست میشود بپردازیم که شاید حتی محتوی اسپویل باشد پس مراقب باشید! تئوری که در عین خنده دار بودن میتواند به شدت واقعی باشد. تئوری از این قرار است؛ آیا «هاند» یا همان «سگ شکاری» شاهزاده‌ای است که مدت ها وعده داده شده؟ شاید او بد دهن، کثیف، زشت، و عاشق خوک‌ها باشد اما شاید هم او کسی باشد که قرار است در مقابل «وایت واکرها» ایستادگی کند. طبق گفته‌های «ملیساندار»، «آزور آهای» کسی است که خداوند نور وی را برای مقابله با تاریکی در بین دود و نمک متولد میکند. همچنین وی کسی است که شمشیر آتشین را به دست دارد. هنگامی که برای اولین بار شاهد «ملیساندرا» بودیم، که آن هم اپیزود نخست فصل دوم سریال بود، او ادعا میکرد که در آتش پیروزی «استنیس» را دیده و او را «شاهزاده موعود» میخواند. اما همه میدانیم چه بلایی بر سر این «شاهزاده» آمد. حال او ادعا میکند که «جان اسنو» شاهزاده موعود است. از کجا معلوم دوباره اشتباه نکرده باشد؟ البته در رقابت برای «موعود» شدن «دنریس» هم حاضر است. و یک فرد دیگر یا شاید هم یک حیوان، یک سگ؛ «سندور کلگین» ؟! بله اما چرا این فرد بدخلق و خو؟ او در آتش زاده شده؛ برادر او در کودکی صورت وی را در آتش سوزاند و همین موضوع باعث تیرگی روزگار «کلگین» و تولد فرد دیگری شد. خداوند نور با آتش سر و کار دارد و آتش هم مبحث اصلی زندگی «سندور» بوده است. مُرده و دوباره زنده شده؛ در فصل چهارم «آریا» وی را تنها میگذارد تا بمیرد اما در فصل ششم شاهد بازگشت نسخه قوی و با ایمان او هستیم. سفر برای رستگاری؛ با وجود اینکه «سگ شکاری» مدت زمان کمی را با کشیش باایمان سپری کرد، اما همین موضوع زاویه دید او به زندگی را تغییر داد. تغییر شکل؛ او که تا حدودی آدم شده است، با مشاهده جسد پدر و دخترکی، آن ها را دفن میکند. همین موضوع تغییر کلی در خلق و خوی «هاند» را نشان میدهد. شمشیر آتشین؛ در اپیزود نخست دیدیم «هاند» به همراهی «توروس» و «بریک دانداریون»، که هم اکنون شمیشر آتشین را در اختیار دارد به سمت دیوار در حرکت هستند. پیش از پخش سریال، در صحنه‌ای از تریلر محاصره گروه «جان اسنو» را توسط «وایت واکرها» شاهد بودیم. در بررسی دقیق این تریلر می‌بینیم که فردی دیگر شمشیر آتشین را بر دست دارد که مشابه با «سندور کلگین» است. به نظر میرسد افسانه برای بار دیگر به حقیقت بپیوندد و شاهد بازگشت «آزور آهای» در قالب یک سگ باشیم! اما جالب اینجاست همه ی شاخص‌های گفته شده با «جان اسنو» هم هماهنگی دارد و حتی بیشتر به وی میخورد؛ با توجه به فاش شدن هویت وی در پایان فصل ششم، او یک «شاهزاده» واقعی است. پس شما کدام را انتخاب میکنید؟

در شمال، «جان» نامه ملکه دیگری را دریافت میکند و از صحت درست بودن آن به راحتی اطمینان پیدا میکند. ملکه از او خواسته تا به «دراگون استون» برود و از آنجایی که وی به ارتش، شیشه اژدها و آتش سه اژدها برای نبرد با دشمن اصلی نیاز مبهم دارد، از رضایت قلبی خود برای عازم شدن میگوید. اما «سانسا» برای دومین بار پیاپی با او مخالفت میکند و نمیخواهد تا شاه شمال از شمال دور شود. همه ی اعضای جدید شمال هم با این موضوع موافقت میکنند، حتی لیدی «مورمنت» که همیشه پشت «جان» برمی آمد. به نظر کار عاقلانه‌ای نیست. بله واقعا کار عاقلانه‌ای نیست. شاید «جان اسنو» نیت خوبی داشته باشد اما او اثبات میکند که هنوز به اندازه کافی باهوش نیست. چرا که با «سِر داوس» رهسپار جنوب میشود و قلعه را به خواهر خود میسپارد. خواهری که «سرسی» را الگوی خود قرار داده و به راحتی توسط «انگشت کوچیکه» منحرف میشود. «انگشت کوچیکه» ای که در همین قسمت توسط «جان» تهدید به مرگ میشود. این دقیقا همان صحنه‌ی فصل نخست بود که «نِد استارک»، «پیتر بیلیش» را به دیوار میخکوب میکند و او را به شدت تهدید میکند. «جان» نسخه کمی باهوش تر «نِد» است که بزودی با تهدید جدی از سوی «بیلیش» روبرو خواهد شد.

در جنوب به مانند شمال، ملکه «سرسی» به دنبال متحدین جدید و قوی میباشد؛ او از حقه‌ی هوشمندانه و کلاسیکی استفاده میکند تا «تارلی» بزرگ را در ارتش خود ماندگار کند. او اظهار میکند که بیگانه ها قرار است به شهرهای آنان حمله کنند و زنان و فرزندان آن‌ها را مورد تجاوز و قتل قرار دهند. که به نظر میرسد به خوبی هم جواب خواهد داد. در سکانس دیگری هم از یک وسیله دیگر برای مقابله با اژدهایان «دنی» رونمایی میشود؛ همه انتظار داشتند که یک وسیله خلاقانه دیگر باشد چرا که استاد جدید همیشه این را ثابت کرده که آدم خلاقی است. اما وسیله چیزی جزء یک کمان پولادی بزرگ نیست. شما هم مثل من به یاد «هابیت» افتادید؟ آنجایی که «بارد» (لوک ایونز) در تلاش است تا با تیری بزرگ از یک کمان بزرگ‌تر اژدها را از پا در بیاورد؟ یعنی در «بازی تاج و تخت» هم شاهد همچین صحنه ای خواهیم بود؟

در «سیتادل»، دوباره «سموئل» را با صحنه ای دردناک مشاهده میکنیم؛ اینبار تمیز کردن کثیف کاری های دیگران نیست، بلکه درمان دردناک «سِر جوراه مورمنت» است؛ پسر فردی که «سموئل» زمانی وی را ستایش میکرده است و شاهد مرگ بوده است (!) «تارلی» جوان با سرپیچی از فرمان استاد خود، سعی میکند تا «جوراه» را با روشی ممنوعه درمان کند و باید دید که این روش جواب میدهد یا نه. «سموئل» را در کنار «واریس» و «داوس» میتوان جزو سه قهرمان واقعی سریال به شمار آورد. نکته جذاب دیگر که یک تئوری هم محسوب میشود، زمانی است که استاد «سموئل» در مورد عنوان کتاب تاریخ دوران «رابرت» از او سوال میکند. به نظر شما نام این کتاب چه خواهد بود؟ «نغمه یخ و آتش» حدس من میباشد. هر چه نباشد آقای جورج آر. آر. مارتین حق دارد امضایی از خود در سریال به جا بگذارد. پس از چند بخش خوب به یک بخش آرام میرسیم که تا حدودی از سرعت خوب اپیزود میکاهد؛ «میساندی» و «کرم خاکستری»، دو شخصیت خوب و بانمکی که برای من اهمیت چندانی ندارند، درگیر داستان عاشقانه‌ای شده اند که خود هم از آن سر در نمی‌آورند. عاشقانه‌ای که در آن خواجه بودن «کرم خاکستری»، موضوع را تا حدودی جذاب کرده است.

بخش «آریا»، بخش شیرین این اپیزود است؛ ابتدا او بعد از چند فصل با «هات پای» دیدار میکند و از پیروزی برادر خود در «نبرد حرامزاده ها» مطلع میشود. چیزی که در مورد این مکالمه جالب است، حس نامیدی و پوچی آریاست! او هیچ امیدی به یک اتفاق خوب و دوباره در آغوش گرفتن برادر و خواهر خود ندارد. «هات پای» تنها قسمت خوب و قدیمی ماجرا نبود. پس از پیش گرفتن راه خانه، «آریا» توسط گله‌ای از گرگ‌ها محاصره میشود که رهبری آن ها را «نیمیریا» برعهده دارد. به مانند مکالمه‌ای که «آریا» و پدرش در فصل نخست داشتند، «آریا» هرگز نمیتوانست به یک زن اشراف زاده و درباری تبدیل شود. «نیمیریا» هم پس از شش فصل بدون صاحبی همین راه را در پیش گرفته و رئیس زندگی خود میباشد. «تو اینطوری نبودی»، پس از رفتن «نیمیریا»، آریا این حرف را میزند. شاید «آریا» هم دیگر آن فرد نباشد و بازگشت به «وینترفل» دور از دسترس باشد. هر چه نباشد، او به یک فرد «بدون صورت» تبدیل شده که هویت خود را از دست داده است.

میرسیم به بهترین بخش اپیزود که یک نبرد دریایی دیدنی است که تهیه کنندگان برای اولین بار از آن رونمایی کرده‌اند. «یارا» و «الریا» که به دستور دست راست ملکه به سمت اطراف «مقر پادشاهی» عازم شده اند، مورد هجوم ناگهانی و غیرقابل انتظار «یورون گریجوی» قرار میگیرند. آتش به کشتی‌ها کشیده میشود و جلوه‌های ویژه و اکشن سریال بار دیگر خودنمایی میکنند. فیلمبرداری از زوایای مختلف کار را فوق العاده تمیز جلوه داده است و همین موضوع سبب شده تا اولین نبرد دریایی سریال، به زیبایی از آب دربیاید. نبردی که دیگر کمبود بودجه گریبان گیر آن نیست و همین موضوع زیبایی آن را دوچندان کرده است. عمو «یورون» که ویلین جدید سریال معرفی شده است، دو تن از شخصیت های نسبتا مهم را از بین میبرد و برادر زاده خود را هم گروگان میگیرد. چاقو را روی گردن وی میگذارد و از «تیون» میخواهد تا اقدامی برای کمک به خواهر بکند؛ اما قسمت جالب همینجاست، که «ریک» دوباره به جلد «تیون» بازمیگردد و «تیون» فرار را بر قرار ترجیح میدهد. نکته زیبا در مورد «بازی تاج و تخت» همین است که همه «قهرمان» نیستند. «تیون» هم از این دسته است که در موقع نیاز اصلا قابل اطمینان نیست. جالب‌تر اینجاست هنوز که هنوز است روح «رمزی» در وجود «تیون» قرار دارد. «رمزی» حرامزاده کاری با وی کرده است که نمیتواند برای باقی زندگی خود، آن را از یاد ببرد. به نظر «هدیه» «یورون» برای ملکه به همین زودی مهیا شده است. دو گروگان مهم و یک پیروزی بزرگ، دشت «یورون» از اولین نبرد خود در سریال است. خنده های «یورون» مرا به یاد «رمزی» مینداخت. اگر قرار باشد «یورون» به آن چیزی که تهیه‌کنندگان قولش را داده‌اند تبدیل شود، پس «رمزی» در برابر وی حرفی برای گفتن نخواهد داشت. به نظر یک نبرد خوب برای پایان کافی است پس ما هم بررسی این هفته را در همینجا به پایان میرسانیم.

Tabesh.biz

تاریخ انتشار : ۰۴ مرداد ۱۳۹۶